تبليغاتX
۞ بي تو مهتاب شبي ۞
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

همیشه در دنیا مسافر باش و رهگذر؛

مسافری که تن پوش و پاپوش خاک آلوده

به تن دارد.

گاهی در سایه ی درختی می نشینی؛

گاهی از بیابانی میگذری؛

اما همواره مسافر باش

چرا که اینجا خانه ی تو نیست.

 

(پوشکین)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/08/17 توسط مهرزاد

 
ديدی!
ديدی! شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی
آخرين روزِ خسته، همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود، و بعد، صحبتِ سايه بود،
سايه و لبخندِ اين و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و وقت ما اندک و آسمان هم بارانی‌ست
راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟
رسيد، اما وقتی که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد
در غيبت پُر سوالِ تو آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد
حالا که آمدی، آمدی ری‌را! پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا
راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را
ما هم زير همين آسمانِ صبور مردمان را دوست می‌داريم
حالا بيا به بهانه‌ای تمام شبِ مغموم گريه را از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند
 
 
 
سيد علي صالحي

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط مهرزاد

دورانِ عشق و شور گذشت‏

 اى دل، هواى یار مكن‏

 بر دوشِ عشق‏هاى كهن‏

 اندوهِ نو سوار مكن‏

 مى‏دانمت كه پیر نِه‏اى‏

 آرام و گوشه‏گیر نِه‏اى‏

 امّا مرا به پیرسرى‏

 از عشق شرمسار مكن‏

 خواهى هواى یار كنم‏

 در پاش گُل نثار كنم؟

 جز برگ زرد نیست مرا

 پاییز را بهار مكن‏

 افزون تپیدنت ز چه بود

 چابك دویدنت ز چه بود؟

 پاى شتاب نیست مرا

 از دستِ من فرار مكن‏

 گیرم كسى ربود تو را

 من باز جویمت به كجا؟

 بیزارم از جدال ؛ مرا

 درگیرِ كارزار مكن!

 گوید دلم كه لاف مزن‏

 با من دَم از خلاف مزن!

 تو كیستى كه دَم بزنى‏

 دعوى به اختیار مكن!

 در عشق ناخدات منم‏

 در شاعرى صدات منم‏

 اى مبتلا، بلات منم‏

 ما را به كم شمار مكن!

 گویم نه كم‏تر از تو منم‏

 در كارِ عاشقى كهنم‏

 هر چند پیر، شیرزنم‏

 تعجیل در شكار مكن‏

 یارى كه دوست داشتمش‏

 با خاك واگذاشتمش‏

 اكنون مرا كه آنِ وِیَم‏

 با غیرْ واگذار مكن!

 تیغى ز روزگارِ كهن‏

 جا كرده خوش به گنجه‏ى من‏

 در مرگِ خود مكوش و مرا

 مُلزم به انتحار مكن! 

 

سیمین بهبهانی


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط مهرزاد

برای تو اين شعر را می‌سرايم

 

برای تويی که مرا هيچ و هرگز نديدی
برای تويی که تو را هيچ و هرگز نديدم
برای تويی که به صد چشمِ ديگر عزيزی برايم
برای تو اين شعر را می‌سرايم. 


برای تو محبوسِ آن تنگ
برای تو الماس مدفون در سنگ
برای تو ای ميهن کوچکِ من
برای تو ای شبچراغ بزرگم
برای تو ای دانه‌ی پربهايم
برای تو اين شعر را می‌سرايم.



تو را در چکاچاکِ انديشه‌ها می‌شناسم
تو را در نبردت به ضدِ ستم‌پيشه‌ها می‌شناسم
تو را در صفِ رنج و خون‌ريشه‌ها می‌شناسم



از آنِ تو باشد سرودم
از آنِ تو باشد سپاسم
برای تو ای يار خاموشِ فرخنده‌رايم
برای تو اين شعر را می‌سرايم.

سياوش کسرايی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط مهرزاد

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک.
آنک بر آن چنار جوان ،آنک
خالی افتاده لانه لک لک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش؛
پوشیده پاک پیکر عریانش.
سر زی سپهر کردنِِ ِغمگینش.
تن با وقار شستن شیرینش.

پاییز جان !چه شوم چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جستند.
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل،سوی گرمی.
و آن نغمه های پاک و بلورین رفتند.
 
پاییز جان!چه شوم،چه وحشتناک.
اینک ،بر این کناره دشت،اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک بر آن کمرکش کوه ،آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت.
از یاد روزگار فراموشت.

پاییز جان!چه سرد چه درد آلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصل های نگارینم!
سرد سکوت خود را بسراییم.
پاییزم!ای قناری غمگینم!

(مهدی اخوان ثالث)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/08/14 توسط مهرزاد
درباره وبلاگ
به شانه ام زدي

که تنهايي ام را تکانده باشي.

به چه دل خوش کرده اي؟!

تکاندن برف

از شانه هاي آدم برفي...؟!
____________________________
كد لوگوي وبلاگ:

<a href="http://pandyar.blogfa.com/"><IMG height=141alt=Thumbnail src="http://i32.tinypic.com/6jprw0.jpg =="width=182 border=0></a>
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin