تبليغاتX
۞ بي تو مهتاب شبي ۞
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/09/05 توسط مهرزاد

دیوار را منگر
اتاق من هنوز برای تلخی ساعت جوان است!
هنوزیادم هست آن شام را كه برف می بارید
به تو گفتم
دیگر برای بازگشت به خانه دیر شده
بیا به عشق برویم؟
سكوت كردی ...
به خانه شدیم
و باز گفتم:
برای من شراب بیاور
سوگند كه تا پایان جام جوان باشم
پشت پنجره زمستان بود
تو از من قول گرفتی
كه روز مرگت گلدان ها را آب بدهم
بخنده گفتم:
مگر چقدر مانده به مرگ اولین شب بو!؟

خندیدی
و باز تن لخت دیوار نگاه ترا ربود
همیشه در متن تشویش ثانیه بودی
همیشه امتداد نگاهت تقاطع ابر و اشك بود
و من همیشه مبتلای تو
دمی گذشت
ناگاه اجاق سكوت كرد
تمام خانه از نور برف روشن شد
من پیر شده بودم
و تو در پی خاطره ای از من عبور كردی و تنها نشستی آنطرف شب
خوب یادم هست
هنگام كه روی از من گرفتی
ودر مه كوچه گم شدی
تمام ساعت ها
بروی حافظه ی دیوار نصب شده بود

كسری صدیق شجاع


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/09/05 توسط مهرزاد

مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ

غمزه گو ناوک خود بیهده زن پس مفکن
که دل و جان دگر ساختم از آهن و سنگ

عذرم این بس اگر از کوی تو رفتم که نماند
نام نیکی که توانم بدنش ساخت به ننگ

بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد
که دو روزیست وفاداری یاران دو رنگ

آه حسرت نه به آیینه وحشی آن کرد
که توان بردنش از صیقل ابروی تو زنگ

وحشی‌بافقی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/09/04 توسط مهرزاد

www.pandyar.blogfa.com

خداحافظ
خداحافظ پرده‌نشین محفوض گریه‌ها
خداحافظ عزیز بوسه‌های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت
خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن‌ها
خداحافظ

حالا دیدار ما به نمی‌دانم آ ن کجای فراموشی
دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد، آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
پس با هر کسی از کسان من، از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقاتِ ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعتِ معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه عصمت، خواهی رساند
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند
خداحافظ

سید علی صالحی 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/09/03 توسط مهرزاد

pandyar.blogfa.com

I opened my eyes
And looked up at the rain,
And it dripped in my head
And flowed into my brain,
And all that I hear as I lie in my bed
Is the slishity-slosh of the rain in my head.

I step very softly,
I walk very slow,
I can't do a handstand--
I might overflow,
So pardon the wild crazy thing I just said--
I'm just not the same since there's rain in my head.


by:shel Silverstein


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/02 توسط مهرزاد
درباره وبلاگ
به شانه ام زدي

که تنهايي ام را تکانده باشي.

به چه دل خوش کرده اي؟!

تکاندن برف

از شانه هاي آدم برفي...؟!
____________________________
كد لوگوي وبلاگ:

<a href="http://pandyar.blogfa.com/"><IMG height=141alt=Thumbnail src="http://i32.tinypic.com/6jprw0.jpg =="width=182 border=0></a>
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin