
همیشه در دنیا مسافر باش و رهگذر؛
مسافری که تن پوش و پاپوش خاک آلوده
به تن دارد.
گاهی در سایه ی درختی می نشینی؛
گاهی از بیابانی میگذری؛
اما همواره مسافر باش
چرا که اینجا خانه ی تو نیست.
(پوشکین)
![]()

دورانِ عشق و شور گذشت
اى دل، هواى یار مكن
بر دوشِ عشقهاى كهن
اندوهِ نو سوار مكن
مىدانمت كه پیر نِهاى
آرام و گوشهگیر نِهاى
امّا مرا به پیرسرى
از عشق شرمسار مكن
خواهى هواى یار كنم
در پاش گُل نثار كنم؟
جز برگ زرد نیست مرا
پاییز را بهار مكن
افزون تپیدنت ز چه بود
چابك دویدنت ز چه بود؟
پاى شتاب نیست مرا
از دستِ من فرار مكن
گیرم كسى ربود تو را
من باز جویمت به كجا؟
بیزارم از جدال ؛ مرا
درگیرِ كارزار مكن!
گوید دلم كه لاف مزن
با من دَم از خلاف مزن!
تو كیستى كه دَم بزنى
دعوى به اختیار مكن!
در عشق ناخدات منم
در شاعرى صدات منم
اى مبتلا، بلات منم
ما را به كم شمار مكن!
گویم نه كمتر از تو منم
در كارِ عاشقى كهنم
هر چند پیر، شیرزنم
تعجیل در شكار مكن
یارى كه دوست داشتمش
با خاك واگذاشتمش
اكنون مرا كه آنِ وِیَم
با غیرْ واگذار مكن!
تیغى ز روزگارِ كهن
جا كرده خوش به گنجهى من
در مرگِ خود مكوش و مرا
مُلزم به انتحار مكن!
سیمین بهبهانی
برای تو اين شعر را میسرايم
برای تويی که مرا هيچ و هرگز نديدی
برای تويی که تو را هيچ و هرگز نديدم
برای تويی که به صد چشمِ ديگر عزيزی برايم
برای تو اين شعر را میسرايم.

برای تو محبوسِ آن تنگ
برای تو الماس مدفون در سنگ
برای تو ای ميهن کوچکِ من
برای تو ای شبچراغ بزرگم
برای تو ای دانهی پربهايم
برای تو اين شعر را میسرايم.
تو را در چکاچاکِ انديشهها میشناسم
تو را در نبردت به ضدِ ستمپيشهها میشناسم
تو را در صفِ رنج و خونريشهها میشناسم

از آنِ تو باشد سرودم
از آنِ تو باشد سپاسم
برای تو ای يار خاموشِ فرخندهرايم
برای تو اين شعر را میسرايم. 
سياوش کسرايی

پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک.
آنک بر آن چنار جوان ،آنک
خالی افتاده لانه لک لک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش؛
پوشیده پاک پیکر عریانش.
سر زی سپهر کردنِِ ِغمگینش.
تن با وقار شستن شیرینش.
پاییز جان !چه شوم چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جستند.
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل،سوی گرمی.
و آن نغمه های پاک و بلورین رفتند.
پاییز جان!چه شوم،چه وحشتناک.
اینک ،بر این کناره دشت،اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک بر آن کمرکش کوه ،آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت.
از یاد روزگار فراموشت.
پاییز جان!چه سرد چه درد آلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصل های نگارینم!
سرد سکوت خود را بسراییم.
پاییزم!ای قناری غمگینم!
(مهدی اخوان ثالث)

